سديد الدين محمد عوفى
583
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
مراجعت خواست . پادشاه گفت : البته ترا اجازت نخواهيم دادن و صواب آنست كه معتمدى بفرستى و « 1 » زن و فرزندان ترا اينجا آورد . گفت : يك چندى ديگر صبر كنم باشد كه اجازت يابم ، كه از زادوبوم مفارقت « 2 » بى ضرورت ، از عقل دور است « 3 » . يك سال ديگر صبر كرد و اجازت خواست ، مفيد نبود ، و همچنين « 4 » مدت شش سال آنجا بماند ، و فرزندان او قرآن بياموختند و خط و ادب تعليم گرفتند ، و جوهرى را آرزوى فرزندان به غايت رسيد و چون « 5 » پادشاه « 6 » اجازت نمىداد « 7 » به ضرورت « 8 » كس فرستاد تا زن و فرزندان به نزديك او آيند ، و چون فرزندانش به نزديك شهر رسيدند ، بر در شهر رودى « 9 » بزرگ بود آنجا نزول كردند و جوهرى را از قدوم خود و فرزندان اعلام داد . جوهرى بر اسب سوار شد و به استقبال فرزندان بر لب رود نزول كرد « 10 » ، و آن دو فرزند او به تماشا به لب رود بازى مىكردند با يكديگر ، جوهرى چون ايشان را نديده بود « 11 » نمىدانست كه فرزندان اويند ، پس وضو ساخت و به موضعى ديگر « 12 » به نماز مشغول شد . صرهاى زر داشت آنجا بگذاشت « 13 » باز پس آمد و صره بطلبيد و نيافت . آن دو كودك را ديد كه آنجا بازى مىكردند . گفت : من آنجا صرهاى زر گذاشتهام شما نيافتيد ؟ گفتند : ما « 14 » نديديم . جوهرى گفت : بر لب اين آب جز شما كسى ديگر نيست « 15 »
--> ( 1 ) - مپ 2 و مج : تا ( 2 ) - مج + كردن ( 3 ) - مپ 2 - گفت يك چندى . . . دور است ( 4 ) - مپ 2 + - تا ( 5 ) - مج + از ( 6 ) - مپ 2 - چون پادشاه ( 7 ) - مپ 2 و مج : نمىيافت ( 8 ) - مپ 2 - به ضرورت ( 9 ) - مج : وادى ( 10 ) - متن و مپ 2 - و جوهرى را از . . . رود نزول كرد ( 11 ) - متن : بديد ( 12 ) - مپ 2 - به موضعى ديگر ( 13 ) - مج : در اثناى نماز يادش آمد كه صرهء زر بر لب رود رها كرده است ( 14 ) - مپ 2 - ما ( 15 ) - مپ 2 : نيامد